مير تقي الدين كاشاني
514
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
خواجه گو سايه بر سرم مفكن * كه از آن جان من همى سوزد روز ما مىرسد به شب امّا * شمع او تا سحر نمىسوزد و له فى الرباعيّات با ياد تو كى دمى توانم بودن * وز آه دمادم نفسى آسودن در سينه چهسان مهر تو پنهان دارم * خورشيد به گل نمىتوان اندودن * * * زلفش سبب حال پريشان من است * در كوى جنون سلسلهجنبان من است اى شانه مزن چنگ در آن عقدهء زلف * تارش مگسل كه رشتهء جان من است * * * تا بادهكشى ز جام هستى مستى * تا سرخوشِ كبر و خودپرستى پستى هان مگذر ازين نكته كه از رشتهء آز * پاى دل بو الهوس ببستى رستى * * * اى مرغ دلم به حلقهء زلف تو بند * وز بند چنان سيهدلى دل خرسند مىنگسلم از بند سر زلف تو دل * چون سلسله گر بگسلدم بند از بند * * * هر شب ز غمت تا به سحر دل بيدار * در ديده نمايد همه روزم شب تار عقربصفت از زلف تو سرگشته دَوَم « 1 » * در تاب ز كاكل تو افتم چون مار * * * ارباب طمع به جستوجو مىگردند * وز همّت پست كوبهكو مىگردند اى دل بنشين چو نخل بارآور باش * كارباب طمع به گرد او مىگردند * * * كى بود فلك كه كارت آزار نبود * كى بود كه دونپرورىات كار نبود كار تو هميشه گنده بود اى كجرو * امّا كه به گندگى اين بار نبود * * *
--> ( 1 ) . اصل : دژم .